تبليغاتX
به نام پدر...

سلام پدر جان

تسلیت میگم پدر جونم.واقعا واقعا نمیدونم توی این شب عزیز چی بگم.چون فکر میکنم چیزی ازش نمیدونم و قدر و معرفت همچین شب و روزی رو نمیدونم.نمیدونم چرا اربعین توی اسلام چرا اینقدر باید مهم باشه که زیارت اربعین سرور و سالار شهیدان باشه یکی از نشانه های مومن؟؟؟؟واقعا دوست دارم جوابشو بدونم.انشالله برم دنبالش و جوابش رو پیدا کنم

اما من امسال اربعین بیشتر یاد لطفی که سال گذشته خدا به منو خانوادم داشت افتادم و اون حال و هوای اون روز کربلا افتادم که فکر نکنم هیچوقت آن سفرو فراموش میکنم.هنوز که هنوزه شرمنده امام حسینم آخه من گناهکارو توی این روز عزیز به خونه خودش راه داد.

من واقعا نمیدونم توی این روز عزیز چی بگم.اما توی یه سایت سخنرانی امام موسی صدر درباره اربعین دیدم که برام جالب بود و میخوام اونو اینجا امیدوارم بقیه هم بتونند از این درس بگیرند

پدرجون مطمئن شما توی این شب و روز عزیز در کربلا هستید فقط یه خواهش ازتون دارم اونم اینه که پدر گلم توی این شب هیچکدوم از فرزندانت از دعای خودتون محروم نکنید و من هم دختر گناهکارت فراموش نکنی و اون دو یادگاری که پهلوی خدا دارم و اون یادگاری هایی که پهلوی خودم هستند برای همه و همه دعا کن پدرجونم که حداقل من یکی واقعا محتاج دعایت هستم 

و به امید برآورده شدن بهترین دعای همه جهانیان


اللهم عجل لولیک الفرج

سخنرانی امام موسی صدر لطفا در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390 توسط 

سلام پدر جون

خوبی پدر گلم؟چه سوالیه که من میپرسم.معلومه که با کارای فرزندانی مثل من خوب نیستی آخه شنیدم شما دلسوزتر از خودمون به ما هستی و همچنین مگه میشه آدم خودشو مومن بدونه توی محرم خوب باشه؟؟؟؟

پدر جون راستش امروز یه اتفاق نه چندان مهم(نه چندان نه اصلا مهم نبود)برام افتاد که مطمئنم میدونی اما دوست دارم اینجا نظرمو درباره اون اتفاق بگم تا یه خورده خودم خالی بشم

همونطوری که گفتم این اتفاق به نسبت بد اصلا مهم نیست اصلا حق با من نیست اما باعث شد که من یه خورده به خودم بیام یه خورده به فکر حق داشتن یا نداشتن آدمایی مثل امام حسین و یارانش بیفتم.نمیدونم منی که امروز توی اتفاقی که برام افتاد اصلا حقی نداشتم اما باز خیلی خیلی دلم گرفت اونوقت خدا چه صبری به امام حسین و یارانش داده بوده که با وجودی که 100درصد مطمئن بودند که حق داشتند اما این مردم حقشون رو زیر پا گذاشتند باز یه ذره هم ناراحتی و غم و اندوه رو به چهرشون راه نمیدادند اما من با وجودیکه یه ذره هم نباید دلخور بشم اینجوری ریختم بهم مگه پدر من آدم برای چیزایی که حقش هم نیست میریزه بهم؟؟؟؟؟؟؟؟

پدر من الان شب تاسوعای حسینیه میدونم هم دل گرفتگیم برای یه چیز خیلی بیخوده اما خدا برای دل شکسته شرط تعیین نکرده .برام دعا کن که این دل شکستگی بیخودم وصل بشه به یه دل شکستگی بزرگتر که اون هم معرفت به شهادت امام حسین و یارانش بالاخص شهادت عموی گرامیتان حضرت ابوالفضل (ع) که امشب به نام او هست که فکر کنم اگه به اون معرفت برسم دیگه هیچی نمیخوام چون فکر کنم همه چی رو بدست آوردم

پدر جونی خودت هدف منو برای زندگیم میدونی شاید بعضی وقتها راههایی رفتم که از هدفم دور شدم اما نهایتا همیشه هروقت به زندگیم فکر میکنم جز به اون هدف به هدف دیگه ای فکر نمیکنم.پس پدر برای همه فرزندات دعا کن که اگه هدفشون خیره بتونند به هدفشون برسند و روزی رو ببینند که پرده ها از چشماشون رفته کنار میتونند پدر گلشون رو ببینند به امید اونروز در این شب عزیز


اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط 

سلام پدرجونم

خیلی خیلی دلم تنگ شده بود که اینجا مطلب بذارم اما پدر جون خودت که مشکلات منو میدونی که

خب پدر جون مطمئنم مطلب قبلی رو خوندی و فکر کنم مفیدترین مطلب این وبلاگ بود که دوستان مخصوصا دختر گل خودتون که اسمشو اینجا نمیگم نظرای خیلی کاسازی گذاشتن که فکر کنم بعضیها وقت نکردن همشو بخونن با اجازت پدر جونم میخوام اون نظرا رو اینجا بیارم و نظر خود ناچیزمم کنارش بگم تا خواننده ها راحتتر بتونن بخونن قضاوت کنن که نظرا به صورت زیر است

اولین نظر رو یه پدر گذاشت که خیلی نظرشون برام ارزشمنده و من خیلی خوشحالم به جز تو پدر گلم یه پدر دیگه هم به این وبلاگ سر میزنه نظرشونم این بود که انسان باید انسان باشه که بتونه به ظهور پدرش کمک کنه و دانایی توی هر زمینه رو مهمترین معیار برشمردند و نادانی رو خار سرراه ظهور

که فکر کنم نظرشون واقعا عاقلانه است انسان اگه بتونه انسان باشه خیلی چیزا عوض میشه خیلی بدیها کنار میره چون بیشتر بدیهای ما انسانها از خوی حیوانیمون نشات میگیره اما کاشکی میومدند و انسان بودن رو باز میکردند و جزئی تر در مورد انسان بودن حرف میزدند

با اجازه تو پدرجون و خواننده های این وبلاگ فعلا نظرشون رو درباره این نظر بگن و لطفا این نظر رو  بازتر کنند تا من نظر نفر بعدی رو بذارم

ببخشید بیشتر نتونستم بذارم اما انشاالله زود زود ایندفعه مطلب میذارم فقط خواهشا نظرای کارسازتونو از من و این وبلاگ دریغ نکنید

به امید تحقق این حرفها و ظهور پدرمون

اللهم عجل لولیک الفرج

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 توسط 

سلام دوستان گلم

راستش این مطلبو به خاطر نظر یکی از دوستام که به نظرم نظرش خیلی خوب بود میذارم

به نظرتون ما به عنوان فرزند پدرمون(امام زمان) وظایفمونو خوب انجام میدیم؟یا به عنوان یه دانشجو برای جامعمون چی؟

لطفا نظراتونو بگین و اگه میشه راهکاراتونو بگید که بقیه هم استفاده کنن تا هممون بتونیم اول از همه فرزند خوبی برای پدرمون باشیم و بعدش هم فرد مفیدی برای جامعمون

لطفا دوستان حتما نظراتونو بگید تا بتونیم هم از نظرای هم استفاده کنیم هم به یه نتیجه خوب برسیم

امیدوارم پدرمون از هممون راضی باشه

اللهم عجل لولیک الفرج

پ.ن:زهرا جان نمیدونم منظور تو هم همین بوده یا نه امیدوارم تونسته باشم نظرتو منتقل کنم اگه غیر از این بود لطفا منظورتو توی نظرا بگو

  


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 توسط 

سلام

به نام خدایی که تو این ماه از همیشه بیشتر به ما نزدیکه.

سالم به اونایی که تا حالا با دوست عزیزم همراه بودن امیدوارم از این به بعد من رو هم به عنوان دوست خودتون قبول کنید و چیزایی هم که هر از چند گاهی مینویسم سرتونو در د نیاره.

از دوست عزیزمم خیلی خیلی ممنونم که منو قابل دونست و این پیشنهاد رو بهم داد.

 من باید قبل از هر چیز یه تکذیبیه صادر کنم و بگم تموم این چیزایی که دوستم درباره ی من نوشته به خاطر خوشبینی زیادیه که داره وگرنه من هیچکدوم از این حرفا نیستم البته خیلی خوشحال میشدم که حداقل یکی از این صفات توی من بود.

خب بسم الله اصلش برا این اومدم که بگم دوستای گلم حتما حواسمون هست که فردا روز جهانی قدسه.دیروز تلویزیون یه مستند از جنگ 33روزه ی لبنان نشون داد.خیلی جالب بود تازه فهمیدم این ملت چه ایمانی دارن یه پدرو نشون داد که زن و فرزندش توی موشکبارون اسراییل شهید شده بودنو جسدشون زیر آوار مونده بود وقتی جسد بچه ی 4-5 ساله اش پیدا شد و اونو کفن کردن اونو سر دستش گرفت و گفت:الحمدلله, فرزندمو به مقاومت تقدیم میکنم.

شمارو نمیدونم اما من هروقت اسم اسراییلو میشنوم تو ذهنم یه دشمن خیلی پرقدرت و شکست ناپذیر میاد اما دیروز فهمیدم من هنوز اندر خم یک کوچه ام.یه پسر تقریبا 9 ساله جلوی دوربین بود میگفت:ما از اسراییل نمیترسیم اون از ما میترسه که ما رو بمبارون میکنه.میگفت ما با مقاومتیم و پیروز خواهیم شد.یه استادی میگفت 3 تا طلبه لبنانیو میشناسم تو حوزه علمیه قم تو یه حجره خیلی کوچیک که از صبح تا شب مشغول درس و کار فرهنگی هستن میگفت من رفتم لبنانو دیدم اون ارمانشهری که سران آمریکا برا کشورشون آرزو دارن لبنانه همه چیز و همه کار آزاده و چون کشور کوچیکیه و گمرک نداره بهترین کالاها و ارزونترین ماشینها زیر دست جووناشه اما چیزی که باعث شده اینا از همه ی این چیزا دل بکنن و خودشونو تو یه حجره ی تنگ  نگه دارن اعتقاد به اینه که یه روزی آقاشون میاد و اگه بخوان جلوی او سرشونو بالا بگیرن باید تکلیف امروزشونو انجام بدن. ماها چقدر تکلیفمونو انجام میدیم...؟

تو این روزا که اوضاع غزه و فلسطین خیلی خرابه کمترین کاری که از دست ما بر میاد اینه که اعتراضمونو نشون بدیم و به مردم فلسطین بگیم که ما از اونا حمایت میکنیم به امید اونروزی که با پدرمون پا تو این  سرزمین  مقدس بذاریم و با عزت بگیم القدس لنا .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390 توسط 

سلام پدر جونی

خوبی؟دیشب شب تو بود یعنی همه روز و شب برای شما هست اما دیشب خاص ترین شب سال بود.واقعا نمیدونم دربارش چی بگم اما از ته دل دعا میکنم پدرجون بهترین تقدیرها برای همه امضا کرده باشی که به نظرم بهترین تقدیر برای همه دیدن تو هست پدر جونی

اما پدرجون اومدم اینجا یه مطلب به تو پدر گلم وهرکی به اینجا سر میزنن بگم.پدرجون دیروز از دوست گلم(که شاید خوشش نیاد اسمشو بگم)خواستم که او هم بیاد این وبلاگ مطلب بنویسه.او هم قبول کرد من خیلی خوشحال شدم.

آخه پدر من او خیلی بهتر منه واقعا از هر نظر بهتر منه.شاید بتونم بگم یکی از بهترین دخترایی هست که شما میتونید داشته باشید.برای همین خیلی خوشحالم که او هم اینجا مطلب ینویسه آخه من خودم که میدونم چکاره ام اما او شاید فضای اینجارو به معنای واقعی کلمه عوض کنه واینجا فقط رنگ و بوی تو پدر نازنینم داشته باشه.نمیتونم چیزی دربارش بگم که میترسم سر روی تن من دیگه جا نذاره.اما پدرجون میدونم تو بهتر از من میشناسیشو بهش توجه داری آخه پدرجون منی که اینقدر اذیتت کردم بازهم بهم توجه داری و بهم این لیاقت و میدی که بیام برای تو هرچند بعضی وقتها واقعا چرت و پرت مینویسم نامه بنویسم اونوقت او که هم من میدونم هم شما هم خیلی های دیگه که چقدر دختر خوبیه مطمئنا توجه ویژه ای به او داری

پدرجون با اجازت اینجا یه خوش آمدگویی بهش بگم.دوست گلم خیلی خوش اومدی واقعا خوشحالم که این وبلاگ قراره وبلاگ دوتاییمون باشه یعنی دوتاییمون قراره نوکری پدرمونو بکنیم البته اگه قابل باشیم.و همین جا یه چیزی بهت بگم که هیچ تا حرفای بالام چرت و پرت نیست و خودت هم میدونی حقیقته.پس نخواسته باش حاشا کنی.حداقل جلوی پدرمون نخواسته باش دروغ بگی

پدرجون همونجوری که بالا گفتم بهترین تقدیر برای همه ما انسانها ظهور توست.امیدوارم توی تقدیرمون ظهور خودت هم امضا کرده باشی به امید اون روز

اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390 توسط 


لطفا به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 توسط 

سلام پدرجون

امشب شب نونزدهمه و شب ضربت خوردن (نمیدونم با چه اسمی صداش کنم که برازنده ایشون باشه)پدر همه یتیمهای جهانه.نمیدونم چی بگم واقعا نمیدونم اما میخوام یه خاطره رو برای خودم زنده کنم

پدر من امروز سحر خواب یکی از بهترین کسامو میدیدم شاید هم به قول داداشم شیطانی بود اما هرچی بود برای من خیلی خوب آخه صورت ناز حسینمو دوباره میدم با اون خنده همیشگیش.وقتی بیدار شدم یاد اون روزی افتادم که حسین عزیز دلم درباره شهادت امام علی(ع)داشت توضیح میداد که من وقتی داشتم میشنیدم فقط میخواستم به صورت خوشگلش نگاه کنمو اون حرفاشو که با شیرین زبونی خاص خودش میزدو گوش کنم.با دقت گوش کنم

اون شب خواهر حسین بهش گفت به فاطمه عمه بگو امام علی رو کی کشت و حسین شروع کرد برای من داستان  شهادت امام علی رو تعریف کرد:

او میگفت:آدم بد ابن ملجم شمشیرشو سم کرد زد تو سر امام علی شتافته(قربون شتافته گفتنت بشم)شد بعد بچه ها برا امام علی شیر آوردن و میگفتن امام علی پاشو ما غذا میخوایم

آخرش هم میگفت مرگ بر ابن ملجم ,خاک تو سر ابن ملجم

آره کل حرفهای حسینم همین بود اما اینقدر با شیرین زبونی تعریف میکرد که انگار سالهاست او داره برات داستان تعریف میکنه

آخه پدرجون وقتی یه حرفیو از هرکسی بشنوی فرق میکنه من وقتی اینو از حسین عزیز دلم شنیدم واقعا برام متفاوت بود تا از یه آدم بزرگ بشنوم آخه خودت بهتر میدونی حسین وقتی ای حرفارو میزد۳-۴ سالش بیشتر نبود.امشبم که شب ضربت مولی متقیان هست گفتم داستان ایشونو از زبان یه پسربچه(اما فکر کنم حسین از همه ما خیلی بزرگتره چون روح خیلی بزرگی داره)بگم خیلی تاثیر گذاری بیشتره تا از زبون من گناهکار.

پدرجون من خیلی وقته حسینو ندیدم اما اگه شما دیدینش سلام منو حتما بهش برسونید و بهش بگین خیلی خیلی دلم براش تنگ شده به امید روزی هم شمارو ببینم هم حسینو

اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام مرداد 1390 توسط 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 توسط 

رمضان یعنی سیرابی روح در حین تشنگی بدن

                                                                   رمضان یعنی سیری روح در حین گرسنگی بدن

رمضان یعنی بیداری کامل در حین خواب آلودگی

                                                                  رمضان یعنی نشاط کامل روح در حین خستگی بدن

و رمضان یعنی...

در اوج نور بودن و خود خبر نداشتن

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 توسط 

قالب وبلاگ